نثار شب
فریاد عشق و عاشقی, پنهان و پیدا می زنم
و ین پرچم خوش رنگ را، بالا و بالا می زنم
با آن همه گل در وطن, نوروز برپا می شود
جشن هزاران ساله را پیوند فردا می زنم
محنت نمی ماند دگر، اندوه خواهد شد به سر
خشکی و سرما می رود، دل را به دریا می زنم
دی می رود، با سردی اش، با اخم و با نا مردی اش
با خنچه ها با میوه ها، حلقه به درها می زنم
صد سیب رخ و عطرگین، در دامن او می زنم
با دانه های سرخ دل، شوقی به دل ها می زنم
سودی ندارد عاشقی، جز لذّت دیدار وی
چون وصل او حاصل شود، آتش به سودا می زنم
فصل هزاران ساله را یک شب تحمل می کنم
در صبح یلدا شام را، پس گردنی ها می زنم!
0 comments:
ارسال يک نظر