پنجشنبه ۲۷ ژانویهٔ ۲۰۱۱

رؤیاهای یک مسافر خسته


یک شب
دیدم به خواب
در آسمان شهر تو
پرواز می‌کنم.
خواب است یا خیال،
در خواب هم، هوس شیراز می‌کنم!

در خواب، آرزوی رهائی زخواب،
وقتی که تشنه‌ای یا در خطر!
حکایتی است.
ای کاش جای هرچه هست،
یا وهم یا سراب
بر بستر لب خشک ام
قدری تماس مِهر تو بود و کمی شراب!

ای‌کاش کاشکی نبود! 
و یک‌روز صبح
از کوه پیر و خشک و ترک‌خورده‌ی دنا
از انتهای کوه‌سار بمو
سر می‌زد از افق، خورشید
وز سیم خاردار، زخمی نبود کوه،
از بوته‌‌‌ها کسی خار، جای غنچه نمی‌چید.

و...
آزاد بود خانه
و جای سیاهی آهن و سیمان،
سبز بود و سفید و سرخ
و یکی می‌آمد از جائی؛ همین حوالی دل
مثل خودم، مثل تو، مثل ما
و، در هوای شاد بهاری
از عشق، خیمه‌ی رنگین
بر می‌فراشت  
و، هر تپه‌ بر سر خود
جای سیاهی شب ما، خورشید داشت.

و...
ای کاش
اطراف باغ و کوچه و  پرچین‌ِ باورم
هر بیل‌دستِ  مقسّم
بر می‌گرفت از مسیر، از جوی
خاشاک و سنگ
وز ارتفاع عادلانه‌ی هر سنگ‌ خشک
بی ترس شحنه و داور
می داد آب به باغچه و حوض!
یکسان، روان، وسیع، برابر!

و...
ای کاش دست کشاورز
آماده می نمود زمین 
با کرت‌های برابر ...
و دست نسیم بر درخت
می ریخت گرده،
تا رویش گل‌ها و میوه‌ها
و شاخه‌های خرمالو
دیوار خانه را، بپوشاند
و دست‌های جن و پری
دیوار باغ و خانه‌ی ما را نلرزاند

و...
در دشت زندگی 
کَپَر بود و مشک آب؛ ملموس و واقعی
امَا،
لبریز از طراوت بودن 
وز خوشه‌های سرخ شکفتن،
دشت هزار قصه
هر صبح، جای مرگ، 
با رویش گل و غوغای کودکان،
پر می‌شد از شقایق و از مرد و زین و برگ

و...
با هر طنین ساز و دهل
با پنج‌ضربی و دستار سرخ و سبز
رقص شلیته‌های پرازچین
خوش‌رنگ، خوش صدا، موزون
پر می شد از حیات و هیاهو
دشت و چمن،
بی ترس قتل و چپاول،
تفنگ و باج،
مردان به سر کلاه دوگوش
هم‌رنگ شن، زمخت ولی با شکوهِ تاج

و...
جای هرچه سیاهی
دست پر از طلای زنان قبیله،
جاجیم و گبه و گهواره،
شعر و شروه و لالائی
در سایه‌سار چادر و بستر
در چشمِ طفلِ سراپا امید
می‌ریخت خواب
وز مهر، وقت بازرسیدن زکوچ،
بر می‌گرفت خستگی، از پای خسته، آب  
ع.آرام

0 comments:

ارسال يک نظر