قبلاً، مطلبی با همین عنوان نوشته بودم و گرچه نمیدانم در کدام وبلاگ گذاشته بودمش، احتیاطاً یک عدد 2 پشت عنوان بالا اضافه کردم. از طرفی چون هم حوصله و هم امکانات دیگر مثل دسترسی سریع به وبلاگ و اینترنت و غیره! کم دارم، این مطلب را کپی میکنم و بجای نوشتن مطلب تازه، در وبلاگهای دیگرم هم میگذارم. در آینده هم همین کار را خواهم کرد.
مدتی است نمینویسم. امروز دوباره شروع کردم. این هم دلیل دارد. شاید با فرصتی! که پیش آمد، انتظار میرفت بیشتر بنویسم ولی نشد و ننوشتم. غیر از اینترنت و امکانات سرویس دهنده، به دلایلی سرعت خودم هم گرفته شد. در واقع از اوَل هم سرعتی در بین نبود، بدتر شد. مختصر اینکه:
حدود چهار ماه پیش، برادر عزیز پاسداری، با موتوری وحشتناک با سرعتی وحشتناکتر، در حالی که دنبال کسب حلال! بود، روی خط عابر پیاده، پای مرا که دنبال کسب و کاری نبودم، و از عیادت یک دوست بدحال برمیگشتم، در چهار نقطه شکست و مرا خانه نشین کرد. اشارهام به کسب و کار دلیل خاصی دارد ولی فعلاً وارد چزئیات نمیشوم.
درد شبانه روزی و عدم امکان تحرَک زیاد، حوصلهئی برای نوشتن برایم باقی نگذاشت. بعلاوه، عدم حضور در مجالس و اجتماعات، امکان به روز شدن! را از من گرفت و رو آوردم به مطالعه و سرفروبردن در کتابها و گذشتهی خود و دیگران! چیزی که نوشتن دربارهی آنها دیگر مشتری ندارد.
فکر میکردم حالا که امکان نوشتن از جریانات روز و مطالب مورد پسند دوستان نیست، دست کم با فرصتی که برای مطالعه هست، از گذشته بنویسم، چون در بعضی موارد مشابهتهائی وجود دارد و برای ما که حافظه تاریخی به درد بخوری نداریم، شاید با رجوع به حافظه کتبی بشود پی به بعضی دردها و واقعیتها برد و چشم و گوش را بیشتر باز کرد.
یادداشتهائی نوشته بودم ولی قبل از نشر آنها، این چند روز اخیر، با دیدن چند قبض تلفن و آب و برق و بخصوص گاز، حسابی آپدیت شدم! و از گذشته بیرون آمدم.
در وبلاگهای دیگر و خصوصاً بعضی منابع خبری، حرفهائی از قول مردم در بارهی قبوض جدید زده شده و هرکسی نگرانی خود را بنحوی بیان کرده و از کلاهی که سرش رفته نالیده است ولی شنیدن کی بود مانند دیدن! در واقع "از هر زبان که میشنوی نا مکرر است"
برای من که تنها درآمدم حقوق ثابتی حدود پانصدهزارتومان در ماه است، دیدن قبوض یک دورهی کوتاه کمتر از دوماه، با مبالغ ناقابلی جمعاً معادل صدو پنجاه هزار تومان، قابل قبول نیست. هرچند گفتهاند "حرفش را هم نزنید و اعتراض نکنید،" یارانه نه تنها اگر پرداخت هم بشود، جوابگوی این قبوض نیست، بلکه تفاوت قیمت نان و گوشت و لبتیات و ویزیت دکتر و دارو... هم نمیشود از آن محل تأمین کرد. شاید من عقل معاش نداشته باشم، با یک حساب سرانگشتی، عقلای قوم چگونه این کمبودها، نابرابریها و بیعدالتیها را توجیه می کنند؟ فعلاً از نوشتن در بارهی گذشته منصرف شدهام. ببینم با حال چه میتوانم بکنم. تا آینده هم خدا کریم است! فقط یک نکته بگویم تا حساب دستتان بیاید: دستمزد پزشک جراح و بیمارستان (دو شب) برای عمل جراحی پا، بیش از سه میلیون و نیم تومان، پول دارو و لوازم، بیش از یک میلیون تومان و اگر نیاز به عمل دیگری برای ترمیم نقص عضو باشد، بیش از اینها هزینه لازم است. شما بودید حوصلهی نوشتن داشتید؟ راهش کدام است؟ ننویسم؟ راه نرویم؟ نخوریم؟... یا اصلاً زندگی نکنیم؟!
0 comments:
ارسال يک نظر